تبليغاتX
خاطرات دل ها

خاطرات تلخ وشیرین زندگی

Ðe$igNER
ÐαЯKLADY

نميدانم كه ازكجابرايتان تعريف كنيم به همين دليل چرت وپرت مينويسيم چون كه خيلي خيلي حوصله امان سررفته است ونيازبه يك نفرداريم والاهميشه بيست نفرپيشمان بودن حالاهيچ

ديروزرفتم خونه مادرجونم پسرعمم برگشته ميگه بيانقاشيما ببين

يه نگاهي به نقاشي كرديم ونگاهم به خودشوگفتم اين چيه

برگشته ميگه اين يه پسرويه دختره بهش ميگم خب پسره كدومه دختره كدومه ميگه منم نميدونم سرشون بهم چسبيده معلوم نيست

بهش ميگم به نظرت اين سره برگشته ميگه خب آره ولي دوتاشون كچلي گرفتن نميشه فهميد سره ياچيزه ديگه

يه نيشخندبهش زدم وگفتم بله آقاي نقاش من موندم چرامردم هنوزتوراكشف نكردن

اونم برگشت گفت بهتركه كشف نكردن اونوقت ايناكه من نميتونستم نشونشون بدم

چرانميتوني نشون بدي؟آخه تودوست پسرت هستيدتوهم كه موهات بازه

همه ازخنده قشيدن منم زيرچشمي نگاه ميكردم وتا سرش بابقيه گرم شديكي بهش زدم كه خودشم موندازكجاخورده

همينه ديگه نبايدكسي سربه سرمابزاره يااگرم ميزاره بفهمه كه بلايي سرش ميادديگه

*************************

بادوستم رفتيم يه دفترباس شعربگيرم وميخواستم يه چيزكپي بگيرم

پسره كه جديداومده مغازه محسن اينا:ببخشيدخانوم اگه ميخواييدچيزكپي بگيريددستگاه خرابه

من وا كي خواستم كپي بگيره

آخه كاغذدستتون بودگفتم شايدميخواييدچيزكپي بگيريد

من ببخشيدآقا شماميشه ديگه حدس نزنيدچون ضايع ميشيد

طرف باخشم زياد ببخشيدخانوم

منم حال كردم

*****************************

اون دختره بودبهتون گفتم توپارك بهم گيرداده بودتوخيابون ماراديد

به سلام پرنيان جون

منم خودمابه نفهمي زدم

سلام عزيزم خوبي؟

آره تو خوبي؟

مرسي ببخشيدمن شمارابه جانميارم

به به به جانمياري

من نه متاسفانه

مشكلي نداره شمارتا يادت باشه به من ندادي

منم سوتي دادم بهش گفتم اون شب كه بهت گفتم نميتونم شمارمابه هيچكس بدم

پس تومنانشناختي آره

من آره يه صداي ديگه اومدمعلومه خانوم كه نشناختيد

من ببخشيدايشون چه كاره هستن

طرف داداشمه

من به به سلام حاج آقا خوبيدبچه هاخوبن؟؟؟؟؟؟؟

من كه ازدواج نكردم

واي واقعامتاسفم به قيافتون ميخوره كه بچه هم داشته باشيد

پسره بله اين نظرلطفتونه

خب آره من همچون لطفايي به كسي نميكنم

قيافش ديدني بودبه خواهرش گفت من ميرم توهم بياباشه

خواهرشم تندي رفت چون فكركنم پسره ميخواست يه كاردست خودش بده

****************************

ميخوايي حرفاماباوركن ميخوايي نكن براي من مهم نيست بله

بعدشم باهمه اينجوررفتارايي ندارم ولي واقعابعضي وقتاآدم ازدست اين آدماي پرروخسته ميشه ومجبوره حالشابگيره خدایایه عقلی به مابده

اين پسره بايدحالش گرفته ميشدچون ازوقتي اون اومده محسن كمترمياد مگه نه پريسابه خاطرتوميگم من كه اصلاازش خوشم نمياد

باباي

+تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:31 نويسنده پرنیان |

سلام عليكم به دوستاي خوشملاي خودم

ازكجاشروع كنيم آهان اصلا ولش كنيد امروزخاطره مينويسيم باشه

جمعه:خونه عمم بودم عمم عجيب ساندويج عشقش كشيده بودبخوره منم همينطور به شوهرعمم گفتيم واونم قبول كردعمم يه لباس پوشيدكمي يقش بازبودعموم برگشت بهش گفت اين چي چيه پوشيده يه نگاه هم به من انداخته وگفت مانديدم اين لباسارابپوشن برن بيرون بهش گفتم عمو تو     به من چه كارداري اصلا به من چه من نميام عمم ازاون ورقهركرد ولباسمونادرآورديم ورفتيم    پا كام نشستيم باعمم بعد ديديم خيلي گشنمونه عمم زنگ زدبه پيتزافروشي گفت ببخشيد آقا2تاپيتزا ميخواستيم اونم گفت تا20دقيقه ديگه بياييدپسرعمم گفت به يعني من وباباكشكيم ماهم هيچي نگفتيم نيم ساعت شدديديم خبري ازپتزانشد حالاكه زنگ زديم ميگفت هرچي زنگ ميزنم يه پيك نيست بياره براتون بعدگفت خودتون وسيله داريدبياييد عمم گفت آره بعد رفتيم من رفتم تو كه بگيرم پسره گفت اي خانوم يه كم ديراومديددادم آ‍ژانس براتون برد ماهم رفتيم شوهرعمم هم زنگ زده بود جوجه سفارش داده بود براي خودش وپسرش من وعمم لجمون گرفته بود اين همه راه رفتيم و دوباره برگشتيم اينقدراين شيشه سسابه اين وراون ورزديم تاشكست وهمه ميزپرسس شد شوهر عمم برگشت گفت شماكه داريد پيتزاتوناميخوريد ديگه اين چه كارايي ميكنيد آخرشبم رفتيم يه دور زديم ورفتيم پارك يه سرويه كم بازي كرديم وبرگشتيم.

شنبه:مادرجونم يعني مامان بابام غداميخواستن بدن رفتيم اون جاكلي بابچه ها به سرو فرق هم زديم وحال كرديم بعد غذاهارابا دخترعمم وعمه كوچيكم برديم داديم به فاميلا نيم ساعت قبل از افطاررفتيم 2ساعت بعد ازافطاربرگشتيم آخه هرجاميرفتيم كلي حرفيدن سرموناميخوردن من كه داشتم ازگشنگي ميمردم وقتيم برگشتيم فيلم ديديم وغذاخورديم عمم بانامزددخترعمم شرط بست    كه يه شيشه نوشابه رايه نفس بخورن عمم باهزارتا دوزوكلك برنده شد حالا فرداشب مهمون نامزددخترعمم هستيم ما4تا يعني من ودخترعمم ونامزدش وعمم كه بشه خاله دخترعمم .

---------------------------------------------------

پ1: نميدانيم كه چمان شده است اصلا شباخوابمان نميبرد

پ2:براي كم خوراكيمان مادرمان مارابرد دكتريه قرص داده وگفت باهاش كاري نداشته باشي هروقت خودش خواست چيزميخوره اين قرصاكه بهمون داده است خواب آوراست ولي ما ديگر اصلا خواب به چشمانمان نمياييد.وهروقت هم كسي بهمان ميگويد چيزبخورميگوييم مگه نديدي دكترچي گفت گفت كاريش نداشته باشيد ازهروقت دكتررفتيم خوراكمان كه كم بودكمترهم شده   بله

پ3:قربوستون برم نظرلطفتونه كه من خوشگل ترازاليناهستم خانواده مامانم بااين حرف موافق نيستن زياد ولي خانواده بابام همه طرفدارمن هستن شايد به خاطراينه كه بچگي بيشترخونه فاميلاي بابام ميرفتم بچه كه بودم البته حالاشم همش خونه دخترخاله بابام بودم ولي حالاهم ميرم فقط كافي مريض شم تندي ميپرم ميرم خونه دخترخاله بابام كه بهش ميگم خاله اون بهم ميرسه البته الان بازم كمترشده چون ديگه به هيچ كس اعتمادندارم وازهمه بدم اومده به همين دليل ديگه زيادخونه كسي نميرم

پ4: يه عكس جديداانداختم خيلي دوست دارم براتون بزارم ولي خب موهام بازه تو نصفه شبي مهسابه سرش زده بود منادرست كنه وازم عكس بندازه.خداياهركس راطرف مافرستادي خل وچل هستن آخه بهش بگونصفه شبي چرامنابيداركردي ميگي بيادرستت كنم ولي خداييش تعريف  از خودنباشد خيلي خوشگل شدم البته يه كمم باخودم فرق داره به هركس نشون ميدم ميگه نميدونم كيه يا اين كه ميگه عمته آره منم ميخندم دخترعمم به داداشش نشون دادولي خداييش اون مناشناختا بابام منانشناخت ولي اين پسرعممون ماراشناخت فكربدبدنكنيد9ماه ازخودم كوچيكتره.

پ5:تاحالاديده بوديد هركس مياد پ مينويسه بيشترخاطراتش باشه حالا ديگه

پ6:به قول پريساتانگاه ميكني وقت رفتن است عزيزان

قربوستون برم باباي

+تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:11 نويسنده پرنیان |

دوباره سلام خوبيد؟؟؟؟

من كه اصلاخوب نيستم بزاريد يه چيزي رابهتون بگم هركس شعرمينويسي دليل براين نيست كه عاشق شده يعني من عاشق نشدم ونخواهم شد.ببين تويي كه ميايي اون نظرراميدي خواهش ميكنم اسمتابنويس چون به خاطريه نظرتويه نفرراازخودم روندم.چرابه جاي اسمت مينويسي خودمم نميدونم توراخدااسمتابگو كاريت ندارم خواهش.بعدشم من عاشق تو نشدم كه بخوام دست ازسر عشق تو بردارم اگرم مزاحم نيستي خواهش ميكنم اسمتابگو.اين پستمم راجع به عشق هيچكس نيست فقط وفقط ازسردلتنگي اين پستانوشتم وقتيم گفتم معني اين شعراتازه فهميدم منظورم اين نيست كه عاشق شدم.تاحالاالتماس به كسي نكردم ولي خواهش ميكنم اسمتابگوآدرس وبم كه نميزاري مجبورشدم اينجابنويسم يعني خودت مجبورم كردي تو پست قبلي نظربديد

باباي

+تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:35 نويسنده پرنیان

سلام سلام خوبيد؟؟؟

چندروزي نيومدم آپ كنم آخه كامم خراب بود و نميتونستم بيام الانم حال وحوصله ندارم كه آپ كنم ولي دلم خيلي تنگوليده نتونستم كه نيام شايد اينجاآروم شم

 عاشق آن كس باش كه به دو طرفه بودن عشق اصراردارد

تازه معني اين شعرا فهميدم نبايدخودما كوچيك كنم اصلا ولش كنيدازاين چيزابپريم بيرون

امروزميخوام عكس الينا(خواهرما) براتون بزارم خيلي وقته ميخوام بيام ولي حال وحوصلش

نبود

اول ازهمه ازيكي بچه ها ميخوام كه مناببخشه نمیدونم چم شد اون چيزاگفتم متاسفم ميبخشي

خواهش

حالانوبت عکس الیناهستش اینجاتقریا۲۰یا۲۲روزش هستش نوربه چشمش میخوردبه همین

دلیل چشماشااین شکلی کرده

 بیشترازاین حال ندارم چیزبنویسم وگرنه مثل همیشه یه رمان میشد

زندگی عشق می آفریند....عشق زندگی میبخشد

قربوس همتون بابای

 

 

 

+تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:55 نويسنده پرنیان |

سلام سلام به سرخی لباتون به قشنگیه صداتون به خوشملی خودتون وبه قلب عاشقتون(خیلی بی ریخت نوشتم نه من اصلا نمیتونم یه چیزخوشمل ازخودم دربیارم)

خوبید که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم خوبم ازاحوال پرسیا ی شما فقط وقتی میام خبرمیدم که آپم میایید میگید خوب بود یا خوب نبود ودیگه پیداتون نمیشه واقعا این انصافه شماها اصلا زیادتا به من سرنمیزنیدمنم یاد میگیرم سربهتون نمیزنم

جمعه : شب جمعه مادرجونم (مامان مامانم)زنگ زدکه فردا بریم خونشون برای ناهاروشام ماهم قبول کردیم وهمه فرداش خونه مادرجون تلپ بودیم

صبح ساعت۱۰ازخواب بیدارشدم دایی کوچولومم اومد یه کمی سربه سرهم گذاشتیم واون رفت بادوستاش دوربزنه منم بامامی آماده شدیم ورفتیم خونه مادرجون تا ما رسیدیم دایی بزرگمم اومدن واینا دیدم دایی وحیدم بادخترداییم بهاره اومد منم رفتم ازلجش خالما بغل کردم و بوسش کردم واینا وگفتم من تو رادوست دارم وحیدادوست ندارم(دایی کوچیکم اسمش وحیده)همه ازاین صحنه دهانشان بازمانده بود چون من وخالم اصلا باهم نمیسازیم ولی۵دقیقه نگذشته بود که باهم دعوامون شد وبه سروفرق هم زدیم بعدناهارخوردیم ویه کم تی وی نگاه کردیم باوحید و بهاره نشستیم داییم میگفت میخوام براتون یکیا پیدا کنم برای ا ز د و ا ج دخترداییم۲۰سالشه گفت خب من مقدم ترم برای من باید باشه(البته به شوخی فکرنکنید خیلی پرونه خیلی کم پروهستش)منم بهش گفتم مفت خودت بعد داییم بهش گفت حالا خوصوصیاتشا گوش کن آخره که دخترداییم فهمید منظورداییمون یه عددخربود خرا که دیگه میشناسیدبعد دخترداییم نمیدونم بهش برخوردیانه ولی خیلی خندید بعد دایی وحیدم به صرف جوجه مارادعوت کرد وما هم پذیرفتیم ودیگه شام خوردیم ویه بستنی زدیم تو رگ بعدشم یه دورزدیم وبرگشتیم خونه لالا

 

شنبه : صبح که بلند شدم رفتیم خونه پریسا اینا چون هنوزمامانشا ندیدم این دو سه روزه روم نشده بود که برم خونشون بعد باپریسا رفتیم وفیلم محسن وعکساشا دیدیم وکلی ضعف وقش کردیم وحال کردیم پریا اومده بود هی میگفت نخیرم عکس بهتاما بزارید بهش بگو بچه تو هنوزدهنت بو شیرمیده عاشق شدی پسره۱سال ازمن بزرگتره یعنی۵یا۶سالم ازپریا بزرگتره بله بعدم بعد ازظهررفتیم کلاس کام وکلی رفتیم تو نت چرخ زدیم وخوابم میومد شدی تا خانوممون گفت یکی بره ازاین جزوه ها برای همه کپی بگیره خواب از سرم پریدو تندی رفتم ازخانوممون گرفتم جزوه را وپریدم تو مغازه ولی ضد حالا که خوردم البته باپریسا رفتیم یه پسره دیگه بود و یه مشتریم داشت که پسرجونی بود هی نگاه میکرد وهی میومد طرف ما منم هی خودما میکشیدم اون ور بعد به پسره گگفتم ببخشی۷سری ازاین جزوه کپی بگیرید واونم کپی گرفت بعد که رفتم حساب کنم گفت قابل نداره نزدیک بود مثل پریسا که یه سری گفته بود صاحبش لازم داره بگم ولی تندی به خودم اومدم اون پسره هم که فروشنده بود یه خنده تحویلمون داد وبابای کردیم وتندی رفتم جزوه ها رابه بچه ها بدم که به لیوانا که توسالن کلاسمون بود خوردم وهمشا رختم یه نگاه کردم وسریع رفتم همه زده بودن زیرخنده وقتی برگشتم یه دخترخیلی عصبانی بود گفت وقتی لیوانیا میندازی برشداربزارجاش منم کم نیاوردم بهش گفتم اخه تو اینجا وایستاده بودیم من گفتم خانوم لراستخدامت کرده کارارا بکنی همه زدن زیرخنده ومنم تندی رفتم اونم سرخ شده بود ولی میدونس اگه یه چیزه دیگه بگه من تندی یه چیزدیگه بهش میگم باورکنید یه لباسایی پوشیده بود که واقعا خیلی مسخره بود مثلا خیلیم به خودش رسیده بود وهمچون باغروربه همه نگا میکرد که نگو وتندی ازپله ها اومدم پایین پریسا هنوزتو مغازه بود تا من رفتم محسنم اومد بعد فروشنده برگشت گفت چه قدمی داشتید شما بهش گفتم چرامیگفت شما اومدید محسن بعد ازچندروزپیداش شد یه آهنگ باحالم گذاشته بودن هم من هم پریسا نمیتونستیم خودمونا کنترل کنیم محسنم یه خنده کردو رفت نشست ماهم تندی پریدیم بیرون وحال کردیم باپریسا پنجشنبه جشن داشتیم وحید ومحسن ارگ میزدن چون خودم رفتم تو مردونه یواشکی ونگاه کردم وبرگشتم البته به زورچون یه مرده ای بود میگفت زشته برو تو زنونه منم چون دخترحرف گوش کنی هستم رفتم تو زنونه

 

میخواهیم مقداری عشقولانه شویم گرفتید که میخوام یه شعر براتون بنویسم

 

یادمان باشد اگرباران گرفت * * * * * * * *چتری ازاحساس نیلوفرشویم

گاهی هم به احترام یه غروب زیرباران نوازش ترشویم

یک دل عاشق اگرروزی شکست * * * * * * * *ما همه دررنج او پرپرشویم

-------------------------

((تکسوارعشق))

درکلبه کوچک قلبم،

برایت،مرکبی ازغرور ومحبت مهیا می کنم،تا تکسوارساحل دریای بی انتهای عشقم گردی.

اگررفتی ومقصد گمشده را نیافتی،تورابه خدا سوگند می دهم،به کلبه ی کوچک قلبم بازگردی!دیده به راه توام.

----------------------------------------------

 

((همخونه))

عشق خودش خواهد آمد. نمی توان ازآن فرارکرد.

عشق خودش آهسته آهسته ودرگوشه ای می آیدودرگوشه ای ازقلب مهربانت آرام وبی صدا می نشیند

وتو متوجه اش نخواهی بود وبعد ذره ذره قلبت را پرمی کند

کم کم مثل ساقه ی ((مهرگیا))درتمام جانت می پیچد وریشه می دواند،

به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی

-------------------------------------------------------------------

 

پ۱ : این عکس گوی راکه میخوام براتون بزارم نشانه دوستی منو یکی ازرفقاست

پ۲: جشن که رفته بودم این بود لباسم

 

پ۳ : پریسا پنجشنبه بریم پارک باشه

پ۴: دیگرحرفی نیست فقط نظرتونا درباره ی گوی ولباسم بگیدباشه

 بابای دوستای خوشملم

 

 

+تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:54 نويسنده پرنیان |

سلام به دوستای خوشمل خودم

 

یه بوس بدید ببینم.پرونشید ببینم من اصلا ازبوس خوشم نمیاد سرهمین موضوع همیشه بافامیلا دعواداریم آخه میدونن وبازم بزور بوس بوس کوچیک که بودم وقتی خونه عموم وداییم و هفت جد وآبادم میرفتم گازم میگرفتن مخصوصا پسرعموم چند روزدیگه جشنشه اینقدرمحکم گازم میگرفت که تاچندروزجاش میموند حالاهم که همش این خالم وداییم مخصوصا بوسم میکنن عصاب منا بهم میریزن میبینید توراخدا

پنجشنبه : بادخترعمم رفتیم بیرون وپول به حساب نامزدش ریختیم ورفتیم خرید کردیم وبه به چه چیزایی هم که خریدیم همه کف کردن یه مانتو ازتهران خریدم خیلی خوشمل بود ولی حالاکه اومدیم همه گفتن گشادته گشادته ماهم دادیم به دخترعمم کوچیکترین سایزش بودا ولی نمیدونم چراهرچی میگیرم گشادمه .بعد باهم باید میرفتیم برای دخترعمم چیزکپی میگرفتیم خب سررامون بود دیگه رفتیم تو فکرنمیکردم محسن توش باشه وقتی رفتیم کسیا ندیدم دیگه گفتم اه هرمغازه ای که میریم این فروشندش معلوم نیست کدوم یه دفعه محسن ازپشت میزاومد بیرون همینطوری موندم دخترعمم خندش گرفت محسنم به زورجلوی خودشا گرفته بود چیزخریدیم وتندی پریدم بیرون تابیشترازاین آبروریزی نشده .بعد اومدیم رفتیم یه روسری خریدم اینقدرخوشمله سبزآبی کمرنگ بالاخره خیلی خوشمله شبشم ساعت ۱۱:۳۰بود که عمم اینا اومدن خونمون منم یه سی دی آهنگ برای پسر عمم ریختم ویه کمی باهم بیلیارد بازی کردیم ودیگه رفتیم فیلم دیدم همگی وساعت ۱بود دخترعمم بانامزدش اومد وگفت بیایید بریم دوربزنیم ماهم رفتیم وحال کردیم خیلی چسبید این آهنگا زیاد کرده بود باسرعت زیاد میرفت ماهم تا به یه ماشین میرسیدیم جیغ میزدیم همه باتعجب نگامون میکردن بعدشم یه کم رفتیم پارک الغدیروحالی کردیم بعدشم اومدیم خونه تا ساعت ۳ خونمون بودن بعدشم رفتن منم تو نت میچرخیدم

جمعه : صبح ساعت ۱۱بیدارشدم عمم زنگ زد که بیایید بریم باغ ماهم ازخداخواسته قبول کردیم ورفتیم ساعت ۱بودکه راه افتادیم بعد رفتیم بادخترعمم واینا یه کم والی زیدم وبعدش اومدیم نشستیم فیلم دیدیم وبعدش یه کم لالا کردیم همگی بعدش هم رفتیم یه کم پیاده روی کردیم ومسابقه دودادیم نامزد دخترعمم برنده شد یه بستنی خوشمزه برامون گرفت زدیم تو رگ وبعد برگشتیم خونه ساعت ۱۰عمم زنگ زد گفت میایی ۳تایی باهم بریم دوربزنیم یعنی من ودخترعمم افسون وخود عمم یه چیزی بگم عمم یه کم قرتی وسوسولیه میدونید چرااینا رامیگم چون اون که اسم وب منا نمیدونه بزارازش بد بگیم آخی گناه داره نه بد نمیگیم بچشاگذاشت پیش شوهرش ورفتیم یه گشت کوچولو خیلی باحال زدیم وای چقدرکیف داد ولی وقتی باپریسا میرفتیم پارک واینجورچیزابیشترحال میداد هی یادش بخیر پری دوبارهکی میشه که باهم بریم پارک وفیلم بگیریم ودلمون ضعف وقش بکنه برای ....آخه میدونید چرامیگم بیشترحال میداد هم باهم راحت تریم درد دل میکنیم وکلی باهم میخندیم وحال میکنیم

امروزمیخوام یه کم ازخصوصیات خودم بگم :

قدم ۱۶۵.وزنم ۴۲یعنی چاق نیستم ولی فکرم نکنید خیلی بدهیکلمانه .موهام مشکی ولخت وتا وسط های کمرم هست .ابرومم مشکیه و چشمام قهویه پررنگ جوری که زیاد رنگش مشخص نیست شماره کفشم ۳۶.دیگه یه کم رویایی البته یه کم که چه عرض کنم خیلی .اخلاقم همه دستشونه مخصوصا سلیقم مثلا عمم میاد میگه یه لباس گرفتم این شکلی و اون شکلی ازاینا هستش که پرنیان دوست داره دایی کوچیکم میاد میگه میخوام اون طوری که تو دوست داری تیپ بزنم وبه سلیقه تو لباس بگیرم اینا سلیقه مناازکجا میدونن خدامیدونه .یه کم جوشی هستم اگه یکی روعصابم زیاد راه بره جیغی میزنم که همه دهنشون بازمیمونه بیشترهمه هم پسرعمم اون کوچیکه روعصابم راه میره باهم دعوامون میشه وبعدش همه فکرکنم ازترس خودشون حقا به من میدن.راستی خالمم خیلی روعصابم راه میره هی میگه چرااینقدرلباس میخری یا نمیدونم چرااین کارا میکنی خودشا نمیگی که روزبه روز میبینی یه چیزپوشیده والا.یه وقایی مغرورمیشم ولی نه زیاد.عاشق اینم که همه کارای کامپیوترراقشنگ یاد بگیرم به دوستام خیلی علاقه دارم وخیلی دوست دارم باهاشون باشم ولی خب اونازیاد ازاین حالا ندارن ازهمه بیشترصدف وپریسا را دوست دارم کوچیکترکه بودم همش خونه پریسا اینا بودم برای ناهاروشام وهمه چیز مثلا صبح کهمیرفتم دیگه خونمون پیدام نمیشد تا شب ولی حالا نه دیگه زیاد نمیرم نه اینکه نرما نه کمترش کردم .ازاین که بایکی کل کل کنم کیف میکنم وهمیشه هم یه چیزاییمیگم که طرف مقابل کم بیاره .ازبچه کوچولو خوشم میاد البته وقتی که جیش نکرده باشن میبینی که چه بویی میدن البته بعضیاشون .یه کمم شلوغم وچند دفعه نزدیک بوده ازکلاس پرت شم بیرون ولی با پاردرمیونی خودم بیرون پرت نشدم غذای مورد علاقه : قورمه سبزی و پیتزا

خواننده مورد علاقه : منصورحیدری .مجید خراطها .

رپ خونا:محسن غلامی .امیرمسعود.شاهین s2.

بازیگرمورد علاقه ایرانی : نیوشا ضیغمی .سیاوش خیرابی .حامد کمیلی

بازیگرهندی : پریتی زینتا .سلمان خا .شاهرخ خان

بازیگرخارجی : ازهیچکس خوشم نمیاد وزیادم کسیا نمیشناسم

به این آدمای باحال خیلی علاقه دارم حالا فرقی نمیکنه چه جنسی باشه مذکریا مونث

--------------------------------------------------------

پ۱: این چند روز حسابی به سرمان زده است نمیدانیم چه کارکنیم

پ۲:پری خبری ازت نیست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟بیام بکشمت

پ۳:هنوزمتوجه نشده ایم که عاشق شده ایم یانه پری به نظرت عاشق شدیم یانه

پ۴:پریروزمهمون داشتیم من نیومدم بیرون ازاتاق یه دفعه صدای منصور

حیدری به گوشمان خورد مثل این برق گرفته ها پریدیم بیرون وهمه باتعجب

 به مانگاه میکردن وماهم دوباره برگشتیم تو اتاقمون

پ۵: حرفی ندارم دیگه ولی دلمم نمیاد که برم چه کنم

پ۶: راستی ببخشید که سرتونا خوردم ببخشید دیگه نمیبخشید باشه نبخشید اصلا

باهاتون قهلم

پ۷: دیگه هیچی ولی دفعه بعد عکسما میخوام براتون بزارم به شرط این که

رمزراست کلیک نکنیدابهم بدید باشه

 

 

                بابای دوستای گلم

 

 

+تاريخ جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:58 نويسنده پرنیان |

سلام سلام به دوستای ناناس وخوشمل خودم

 

خوبید که خب خداراشکر(مثل خاله شادونه بگید)

پنجشنبه:باعمم اینا رفتیم پارک بعدازجشن رفتیم با بچه ها یه دورزدیم و

دخترعمه کوچولو وموچول خودما باپسرعمم واینا بردیم شهربازی تایه

کمی بازی کنه یه کم بازی کرد داداش بهار پسرعمم حدودا۱۱یا۱۲ساله

 هستش اونم یه کم بازی کرد یه پسره ای به پسرعمم گیرداده بود حالا

چی میگفت بهش خدا میدونه رفتم جلوترگوش دادم پسره به پسرعمم گیر

داده بود که شمارشا بیاره بده به من اونم قبول نمیکرد پسره هم بهش

 میگفت اگه بخواد چیزی بگه به من میگه نه تو اون بازم قبول نکرد

دیدم خیلی داره بد میشه رفتم پیشش وبهش گفتم آرش بهارابگیرمن برم

 کاردارم بعد پسره بهش گفت این دختره کیت میشه وقتی بهش گفت

دخترداییم بیچاره جا خوردهیچی نگفت ورفت من وبقیه بچه هاهم کلی

بهش خندیدیم

 

جمعه : باعمم اینا رفتیم ملاقات بابام (تهران)با دخترعمم زنگ زدیم به

دخترخالم که ازخواب بیدارش کنیم توراه بودیم بعد خط روخط افتاد یه

 دختروپسره ای داشتن باهم حرف میزدن ولی خوب خداراشکرعمم و

شوهرش نفهمیدن چون یه چیزایی میگفتن بادخترعمم وپسرعمم عقب

نشسته بودیم بقیه هم توماشین اون یکی عمم بودن بعد اولش حرفای

خنده دارمیزدن خیلی باحال بود ولی آخرش یه حرفایی میزدن که من

 شرم دارم بگم خیلی باحال بود هم گوش میدادیم وهم تخمه میشکوندیم

ومیخندیدیم بهشون وبعد دیدیم خیلی داره بعد میشه قطع کردیم ونشستیم

حرف زدیم واینا بعد دیگه نزدیک بیمارستان بودیم یکی زنگ زد میگفت

ممد بهش گفتم بله میگفت مگه تو محمدی بهش گفتم نخیر بعد که رفتیم تو

 راهرو یکی داشت هی ممد ممد میکرد منم گوشیما قطع نکردم وپایین

 گرفتم فکرکردم خوب اون بهم زنگ زده رفتم جلو بهش گفتم ببخشید

 آقا اشتباه گرفتی میگفت من که کاری باشما نداشتم بهش گفتم بابا زنگ

 زدی به من هی ممد ممد راه انداختی بازم میگی کاری باشما ندارم بعد

 گوشی را گذاشت روگوشش گفت محمد و باهم حرف زدن بعد برگشت

 گفت نه من درست گرفتم ایناهان گوش کن ماهم گوش کردیم وکلی

خجالت کشیدیم وسرخ وسفید شدیم واونم برگشت گفت اشکال نداره

 دوباره همون پسره زنگ زد گفت ممد خوبی بهش گفتم آره بعد گفت

بابا سربه سر من نزاردیگه درست حرف بزن بهش گفتم آخه صدای

 من به پسرمیخوره گفت نه بهش گفتم پس دیگه لطفا مزاحم نشو وتندی

 بیچاره قطع کرد ومن دخترعمم کلی خندیدیم اگه نامزد دخترعمم میومد

خیلی باحال بودابعد رفتیم پرسیدیم آتاق چند ورفتیم بعد بادخترعمم رفتیم

یه جای بازنشستیم واون نامزدش حرفید ومیخواستیم بیاییم یه پسره ای

 چایی بهمون تعارف کرد وما هم رفتیم بعد یه دفعه یادم افتاد که داییم

میگفت فقط صبح ها بهمون چایی میدن بادخترعمم رفتیم دوباره اون

اون ورتروایستاده من رفتم به پسره گفتم ببخشید میشه چندتاچایی به من

بدید رفت آور وبهش گفتم اگه میشه قندم بهم بدید رفت قند بیاره۲تااز

چایی ها رادادم به دخترعمم ویکیشم خودم نگه داشتم ودوباره رفتم جلو

 قند بردارم که گفت بروچایی رابهشون بده بیا باهم یه چیزی بخوریم ویه

 گپی باهم بزنیم دمپایی پاش بود یه کم چایی ریختم روپاش بیچاره وقتیم

داشتم میرفتم که بریم تو اتاق گفت به هرحال من منتظرتون هستم وکلی

خندیدم ودخترعمم جلو تررفت من داشتم پشتما نگاه میکرد اشتباه رفتم

اون یکی اتاق بعد یه پسره ای خب روتخت بود سرم پایین بود رفتم گفتم

چایی رابگیرمیخوام برم یکیا بکشم وبیام یه دفعه همه تو اتاق زدن زیر

خنده حالا که دیدم اشتباه اومدیم ولی خب دیگه پسره چایی راازمون گرفته

 بود و تندی اومدیم بیرون ورفتم ۲تا کیک خریدم واومدم تا رسیدیم به

اتاق دوباره همه اونا که تواون اتاق بودن خندیدن مخصوصا یه دختره ای

 یه پسره ای دیدم هم سن خودم هستن تقریبا بهشون گفتم هی شما دوتاگفت

 چیه ؟؟؟بهش گفتم روآب بخندید ورفتیم تو اتاق پیش بابام واینا وبراشون

 تعریف کردم وکلی خندیدن آخره هم که داشتیم میرفتیم همه ازاون اتاقه

اومدن بیرون کلی تحویل گرفتنمون و خداحافظی کردیم واومدیم راه

افتادیم به طرف سرزمین خودمان وشبم رفتم خونه مادرجونم دیگه شبم

 خونه مادرجونم خوابیدیم واومدیم خونه

شنبه : اتفاق باحالی فعلا نیوفتاده اگه افتاد میام بهتون میگم

ولی یه چیزی بگم وبرم بچه ها فکرکنم  منم ازمحسن خوشم اومده

 به نظرتون چه کارکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته جدیدا نه خیلی وقته قبل ازاین که مغازه بازکنه چندبارتو خیابون

وپارک دیده بودمش ولی نه بابا دوست داشتن کجا هستش ولمون کن

 فکرکنم جدیدا به این سرم زده نمیدونم پس اگه به سرم زده خدایا شفا

بده این بنده حقیرت را به به کسی که برامون دعا نمیکنه خودمون دعا میکنیم

 

پ ۱:فکرکنیم به سرمان زده است ومادرمان چاره ای ندارد فعلاباید با ما

 بسازد وفکرکنم دردلشان چند ناسزابه ما بدهن

پ۲:حالا که عاشق شدم یه کاری کن دیگه محسن اه اه اه البته هنوزبه

عاشقی نرسیده ام  بله

پ۳:بردی تو دل منا بدوبیا ماچ بده این دل دیونه را توی دلت راش بده

پ۴: برای خودمان میخوانیم ودیگرهیچ

پ۵:اینقدرازمنصورحیدی وآهنگ هایشان خوشمان میاید که وقتی آهنگش

میاد خودمان رامیکشیم وهمه بهمون میخندن ومنصورجون منصورجون

ازدهن مانمیوفتد مخصوصا آهنگ حالا که عاشق شدم یه کاری کن به به

دیگه بابای

+تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:35 نويسنده پرنیان |

 منتظردوست گرامیمان بودیم که بیاید وباهم به گردش وخریدبرویم آن

  هرکول که به قول خودش تپل مانکنی میباشد دیرآمد وماهم ازعصبانیت

  داشتیم میترکیدیم بله اومدوباهم به خرید رفتیم ووسایل مورد نیازبنده

 راخریداری کردیم وراه افتادیم که برویم که دوستم چشمش به پارک

  میخورد البته به خاطرپارک نبودفکرکنم به خاطرپسرهای تیتیش مامانی

 بید به بهانه ی خسته بودن مارابه پارک میبرد وما برروی یک صندلی

 میشینیم پسری طرف ما می آید بلندمیشویم که برویم که دوپسرکوچول

 موچول که اونطرف بازی میکردن توپشان به سرماخورد به به چه

 دردی داشت توپش خیلی سنگین بید باعصبانیت به دوست دلبندم

 نگاه کردم وبهش گفتم لعنت به روحت گنده بک چیزی نگفت وآن

  پسرشروع به خندیدن کرد وماهم باعصبانیت به راه افتادیم که برویم

 این دوستماخیلی پسردوست میباشداگرولش کنی خودش میرود

 وازپسرها شماره میگیردهمین را کم داشتیم ما سربه زیر اون سر

بالا خوب راه افتادیم که برویم که یک پسرزیبا یک متلک باربنده

 کرد دوستمان برگشت که جوابش رابدهد هواسش نبود وپایش به

 یه چاله ی کوچول موچول برخورد میکند نخیرم اینجادنبال مقصر

 نگردید هردوکوربودنت ودوست تپلمون افتاد برروی زمین جلوی

 اون همه چشم هیچی نگفتم بیچاره پاش گیرکرده بود نمیتونست بلند شه

 وشلوارش یه جاییش یه مقداری پاره شد  ماهم هیچی نگفتیم

  ورفتیم روصندلی  واون خودش رامیکشت که ماکمکش کنیم وطی یه

 حادثه ی خیلی دل انگیز وزیبا زیرخنده میزنیم هیچ کس ازترس

 خودش نمی خندید ولی وقتی خندیدن بنده راتماشا کردن خندیدن

  ویه گله ارازل به سوی مااومدن ویکی دستش رادرازکرد

 تادوست تپل مارابلند کند واودرکمال پررویی

 دستش رابه آن پسردادوباکمک پسرزشتک بلند شد وتشکرکرد دوست آن

 پسرکه فکرمیکرد بنده هم مثل دوست تپلمون هستم به طرف بنده آمد

وخواست سر صحبت رابازکند وگفت اسم من وحید میباشد هیچی نگفتم

 گفت فامیلیم ....این می باشد هیچی نگفتم پرروشد وجلوترآمدبازم هیچی

 نگفتم وگفت۱۹سال دارم منم برگشتم وبهش گفتم به بنده چه که چندسال

 داری اول که داشتم یواش حرف میزدم ومیخندیدم فکرکرد بااوهستم ولی

 همین که جلوترآمد دید موبایل دستم می باشد ودارم صحبت میکنم وترتر

 زدم زیر خندیدن پسره بیچاره ای ضایع شد ورفت وتمام دوستان اون

 پسر بهش خندیدن ومن هم بدون دوستم به خونمون برگشتم و به سراغ

 کامپیوتر رفتم وشروع کردم به نوشتن بقیه ی داستانم والان فصل۱

۷ داستانم میباشد  وقراراست که بروم خونه ی پریسا اینا که اون

 هم تشریف برده است  ملاقات معشوقه اش ومن مانده ام که چه کار

 کنم وچیزی یادم نمیاید  ومیخواهم به دایی کوچولوم البته فکرنکنید

 خیلی کوچولو۲۰یا۲۱ سال  بیشترندارد زنگ بزنم که بیاید باهم

 برویم دوربزنیم البته بدون مزاحم بابا  نمیدونید که هروقت باداییم

 میرم دوربزنم دوستاش صداش میزنن ومیگن  کلک توکه گفتی خر

 نمیشم زن بگیرم زودترمارفتی زن برای خودت اختیار کردی وداییم

 ما باهزاربدبختی به آن ها میفهماند که من دخترخواهرایشون

 هستم وآن پسرهاهم ازخوشحال ذوق ازخودشان درمیکنن ولی

 نمیدانن  که مابه عشق وعاشقی الکی که تازگیها مد شده است

 اصلا گوش نمیدهیم  حالایه روزمیام یه اتفاقی که برای داییم

 وخودم افتاده است تعریف میکنم  شنیدنش بدک نمیباشد

 کاری باری که با من ندارید خب خداراشکرکه ندارید چون بنده کار

دارم  وبایدبروم  

فعلا بابای

+تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:44 نويسنده پرنیان |

سلام خوشملای من

خوبید؟؟؟؟؟؟

میدونیدبچه هامن این وبه زدم که همه خاطرات خوب وبدمابنویسم البته

بیشترخوبشاامانمیدونم بااین که مطلب های زیادی دارم که بنویسم ولی

 حالشا ندارم یعنی مثل اون روزادستم به قلم نمیره تا این قلم رواین

 کاغذها شروع به رقصیدن کنه وهم برای دل خودم بنویسم هم برای

 شما نمیدونم چرا؟؟اعصابم خورده سریه مساله ی کوچولوآخه خدا چرا

 من بایداین بلاسرم بیاد حالابایدهرروز این بشینم و........ وای خدا چه

 کارکنم البته چیز زیادناراحت کننده ای نیستا شایدالان اگه به شمابگم

کلی بهم بخندید ولی من خیلی ناراحتم سرهمین موضوع حالااشکال نداره

 

چهارشنبه : بالاخره کلاسمون شروع شد بعدازقرنی کلاس کامپیوترکارای

 میکس عکس وفیلم واینجورچیزا خوب بودالبته زیادکه چیزی یادمون نداد

البته اینم بگم که خودم بلدم قشنگ فیلم وعکس واینجورچیزارامیکس کنم

 فیلم خالما یکمیشامیکس کردم همه خوششون اومدهموقع برگشت که با

دخترعموم بودیم چشمم به یه عکس خوردخیلی خوشم اومد اون عکسه

همطرف زده بود پشت ویترین و فقط هموناداشت منم از اون خوشم اومده

 بود ازبس گفتم آقای جلالی بده بهم دادمیگفت بگیربابا بهش گفتم خب از

همون اول میدادی هم خیال من راحت میشد هم شما راحت میشدید تودلش

 گفته چه قدراین بشرپرومیباشدپولشادادم و اومدیم بیرون ورفتم یه سی دی

 هم بگیرم گرفتم وبعدش توراه داشتم میومدم خیلی چیز آخه دستم بود چند

تاش ریخت جمشون کردم وداشتم عقب عقب میرفتم نزدیک بودبرم توشکم

 یه پسره ای که از قضا اون پسره محسن بود (اگه پری جای من بودقشیده بود)

اینقدرخجالت کشیدم ویه ببخشید گفتم وپریدم اینورورفتم ولی خیلی خجالت

 کشیدم بعدشم که عمم اینا اومده بودن خونمون وازبس گفتیم وخندیدیم از

خنده قشیدیم

پنجشنبه : بادخترعمم واینارفتم خرید واینجورچیزایه پارچه هم خریدم و

قراره عمم یه چیزخوشمل برام بدوزه و شبم رفتم خونه عمم ایناخوابیدم

 واتفاق خاص دیگه ای هم نیست که بگویم

 

جمعه : باعمه کوچیکم ومادرجونم وخالم ( به دخترخاله ی بابام میگم خاله)

اتفاقا خیلی هم باهم جوریم ورفت وآمدمیکنیم رفتیم باغ باباجونم وکلی

وسطی ووالی وهفت سنگ بازی کردیمخیلی چسبیدتعدادمونم زیادبود

 بعدشم باعمم واینارفتیم یه بستنی گرفتیم زدیم تورگ ویه دورکوچولو

زدیم وساعت ۱۰:۳۰ بودکه اومدیم خونه وفیلم دیدیم وشام خوردیم ولالا

 

شنبه : امروزساعت ۱۱ ازخواب نازبیدارشدم ونشستم به فیلم دیدن

واینجورچیزا بعدشم ساعت ۲ ناهارخوردم ویه کم فیلم هندی دیدم و

بعدشم ساعت ۴:۱۰ بلندشدم آماده شدم که با پریسابریم کلاس کامپیوتر

وساعت ۴:۳۰ بودکه رفتیم کلاس ویه چیزایی وگفت وماهم یاد گرفتیم

 ویه جزوه دادکه ببرم چاپش کنم برای همه بچه ها رفتیم مغازه محسن

 که نزدیک بودبرم توشکمش البته با اصرارپریسا اون اون موقع باید

کلاس میبودولی درمغازه بود نمیدونمرفتیم وبرامون چاپ کردو یه کم

تعارف کرد وحالامنم لجم گرفته پریسا هم هی میگه بدومیخوام برم کلاس

باباماراکشتی تودیگه تموم شد بچه هاببخشیداین چندروزه بهتون سرنزدم

 آخه نه حالشاداشتم که بیام نت نه وقتشا سرم شلوغ بود

برای پریسا : پریساخیلی بدی همش توتوبرنامه هاهستی شب شنبه ها که

 ببینی نمایشاراولی من نیستم حالابشینم گریه کنم

برای خدا : خداجون برای همه چیزممنونم وبازم ناشکری نمیکنم

برای دوستای عزیزم : ازنظرای خوشملتون ممنونم ولی دیگه زیادبه

من سرنمیزنیدا

دیگه قلبون همتون برم

بابای

 

+تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:47 نويسنده پرنیان |

سلام به دوستای عزیز و خوشمل خودمتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خوفیدخوشملا قربونتون برم به خاطرنظرای خوشملتون که مثل خودتونه

ازآپ قبلی که خوشتون اومد.امیدورام که خوشتون اومده باشه

دوشنبه که براتون نوشتم چی شد دیگه بابچه هارفته بودیم باغ

و سه شنبه زیادخبرجالبی نبودکه بخوام براتون بنویسم

چهارشنبه بادوستام رفتیم بیرون خریدکنیم بامریم خیلی وقت بودندیدمش رفتیم یه

مغازه لوازم تحریریه پسره ای توشه خیلی منگلهتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comولی خیلی هم خوشمل وخوش

تیپه رفتیم یه کم سربه سرش کذاشتیم اونم که هیچی مثل این که حالیش نبودچون

هرچی ما میگفتیم میگفت هان؟؟؟؟این به چه دردی میخوره که میخوایید؟؟؟؟

فکرشابکونیددانشجوباشه طرف بعدشم مغازه مخصوص چیزاراداشته باشه اون وقت

بگه این چیزبه چه دردتون میخورهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمنم که ازدستش حسابی عصبانی شده

بودم کم مونده بود سرمابزنم به دیواریازمینتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comعصاب باسه مانزاشتتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بعدشم شب باعمم رفتیم پارک بالاخره بعدازچندروزخانم جلالی رادیدم قربونم بره

درسته که خیلی ازش خوشم نمیادولی بهش عادت کردم زودی دلم براش تنگ میشه

باداداشش اومده بودن هی میومدطرف مااین خانم جلالی هی ما میرفتیم اون ور

آخه باپسرعمم بودیم تامیومدمیگفت بیابریم اون وراینورخیلی شلوغه حالامن که

میدونم به خاطرچی میگفت به خاطراین که ازخانم جلالی خوشش نمیومد داداششم

که شوهردخترخاله ی بابامه خیلی ازش بدم میادنمیدونم چه طوری مریم اینا قبول

کردیادش به خیرقبلاچه قدرباهم صمیمی بودیم ولی به خاطرشوهر گرامیش یه

کم کمترباهم رفت وآمدمیکنیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comزیادمهم نیست حالا

پنجشنبه هم که جشن پسرداییم بودصبح رفتیم آرایشگاه بامامیم یه عروس داشت

آرایشگره مخ منه بدبختاخوردتا آخر میگفت حیف که زودترباهات آشنا نشدم وگرنه

دعوتت میکردم الانم خیلی دوست دارم بیایی منم بهش گفتم میخوام برم جشن پسر

داییم میگفت پسرداییتاوللش بیاجشن من تودلم گفتم تویه ساعت چه زودخودمونی شد

ازش تشکرکردم ورفتم موهاموایناراکوتاکنم یه کوچولو وبرم دیگه خونه

غروبم حوصلم سررفته بودخفن دیگه بعدش رفتیم جشن خیلی چسبید اون یکی

زنداییم یه عروس گرفته که اصلامن دوست ندارم برم پیشش ازبس زشت و بی مزه

هستش براباراول که دیدمش پسرداییم خیلی باماگرم گرفته بود رفتم جلوبازنش دست

بدم وسلام کنم شانسی اون یکی عروس داییمم بوددستم بیشترمیرفت طرف عروس

دایی خوشملم بعداون گفت دستم توجیبمه منم بهش گفتم کسی نخواست باتو از خود

راضی دست بده عصبانی شدوسرخ بدجاریش یعنی عروس داییم گفت پرنیان حال

کردم خفن حالشاگرفتی هی کیف کردم همه رادوست داشت سنگ رویخ کن ولی من

ازپسش وراومدم ای ولا به خودممممممممممم قربونم برمممم دیگه زیادی دارم

پررومیشم

امروزم که خیلی خوش گذشت رفتیم بیرون جایی رفتیم که خیلی شلوغ بودیه کم

والی وسطی کردیم ناهارخوردیم بعدش رفتیم بایه خانواده دیگه که نمیدونم کی بود

یه کم بازی کردیم والی بعدشم رفتیم گشت زدیم ودوست جون جونامم دیدم اون جا

رفتم یه کم پیششون بادوستام وداداشاش نشستیم سرموضوع های به دردنخوربحث

کردیم وآخرشم باداداش مینادعوامون شد اونم بلندشدرفت اون ورمنم بلندشدم

رفتم پیش اوناکه همینطوری اون جاباهم آشنا شدیم وئالی بازی کردیم بعد بشون

گفتم تودلتون میگیدعجب کاری کردیم که بااین حرف زدیم حالاپرروشد هی میاد

پیشمون همشون گفتن این چه حرفیه میزنی منم تودلم به خودم افتخارکردم که واقعا

خیلی پررومیباشم موقع شام که شدباایناکه رفته بودیم والی صدام زدن که بیا باما

شام بخورازمن که نه ازاوناکه آره ماهم رفتیم دخترعمم وخترخالمم گفتن چه خر

شانسی تودوباره بهشون گفتم یه کم اخلاقتونامثل من کنیدشما هم تحویل میگیرن

جاتون خالی رفتیم جوجه زدیم زنه میگفت به خاطرتو جوجه ساختیم بهش گفتم

قربوس دستت برم که فکرمن بودی دختراهمه شمارشونادادن که باهم درتماس

باشیم ودعوتم کردن که برم خونشون منم بهونه آوردم وگفتم خیلی کاردارم اینا اونا

هم قبول کردن ولی پس فرداقراره باهم بریم بیرون آخه میخوان لباس بخرن به منم

گفتن که برم من که اولش قبول نمیکردم به زوردیگه قبول کردم اینا مامانم گفت

خب بروحالا دارن هی بهت میگن ما هم گفتیم خب باشه ساعت۱۱ایناهم رفتیم یه

کوچولوپارک وبرگشتیم وحالاهم دارم برای شماچیز تایپ میکنم

قربون همه دوستای گل خودم برم که اینقدرمهربونن

دیگه وقته بابای فقط این داستانم حتما بخونید

پس دیگه واقعا بابای

امشب میخوام یه داستان براتون بزارم ولی خیلی دوست دارم نظرتونادرمورداین

داستان بگید باشه

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت

 من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا

 می پخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به

 خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


مابقی را در ادامه مطلب مطالعه کنید



ادامه مطلب
+تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:35 نويسنده پرنیان |